تبليغاتX
کتابت عشق و دلنوشته های من

یه سلام مثل سلام های همیشگی با این تفاوت که ، می خوام بگم نایب الزیاره همتون در مشهد الرضا بود و تا اونجای که در توانم بود براتون دعا کردم.راستش از مشهد که اومدم هر چی سعی کردم مطلبی را برای دوستان توی وبلاگ بذارم واقعا ْ عقلم به جای قد نداد ، نمی دونم چرا یه مدتیه که ، از آدما که هیچ از خودم هم فرار کنم و برم یه گوشه ی  و توی آرامش بشینم و فیلم زندگیم رو مرور کنم چه از اون زمونی  متولد شدم و با گریه های معصومانه ام لبخند زندگی را روی لبای خیلی ها نشوندم و چه اون زمانی که پا توی مدرسه برای اولین بار گذاشتم و همینطور میام جلو  تا اون موقعی  که زندگی مشترکم را شروع کردم و حالا دارای دو تا دونه گل هستم و ....

دوست داشتید ادامه مطلب را کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:35 توسط منصور حسن زاده |

هر چـند پیر و خســـــته دل و ناتوان شده ام           هرگه که یاد روی تو کردم جوان شده ام

میشه منم پر بزنم...

السلام علیک ایها امام الشهید،ایها امام الرئوف ....

اینجا

کلید کعبه ی عشق است یا رضا

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 14:45 توسط منصور حسن زاده |

سلام به همه

سلام به همه اونای که دلشون به عشق او می تپد و به یاد او زندگی می کنند...

چند روزیه مطلبی حسابی ذهنمو  به خودش مشغول کرده و هر چی هم می خوام بی خیال اون بشم نمی تونم ، شاید تعجب کنید ولی اون چیزی که دارم بهش فکر می کنم واژه دوستی  و دوست داشتنه، که داره منو توی خودش ذوب می کنه...خیلی وقتا از خودم می پرسم راستی دوست داشتن یعنی چه؟ و اصلاْ قرار دوستی برای چی شکل می گیره ؟شاید باور نکنید ولی واقعاْ ذهنم را درگیر کرده؟نمی دونم آیا شما تا حالا به دوستی هاتون با دیگران و دوستی  های دیگران با خودتون فکر کرده اید؟اگه فکر نکرده اید بد نیست فکر کنید خیلی چیزا دست گیرتون میشه....

برای خوندن ادامه  را کلیک کنید(شاید خیلی ها حوصله شنیدن این حرفا را نداشته باشند)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 9:49 توسط منصور حسن زاده |

بدون حاشیه....

توقف برای تامل

 

بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 8:0 توسط منصور حسن زاده |

یک

دو

سه

حرکت....

بسم الله النور

چند روزی هست که یه حسی بهم میگه از گذشته های نه چندان دور بنویس و یه مقدار با نوشتن  خاطره های اون دوران یه کمی خودتا تخلیه کن و کمی مشعوف شو...

می دونید از کدوم دوران می خوام براتون بنویسم ؟

آره عزیز دلم ، می خوام از دوران کودکیم بنویسم همون دورانی که خاطره های اون ، از پیش دبستان توی ذهنم نقش بسته و تا همین الانی که دارم براتون می نویسم ادامه داره....

دیشب موقعه ی خواب همین طور که داشت پلک های چشمم روی هم می رفت با ضرب آهنگ صدای پسر  و دخترکم از خواب پریدم  که بهم گفتند: باباجون  میشه برامون قصه بگی...

با خودم فکر کردم که از کجا  و چی براشون بگم که هم توی قصه هام از غصه هام گفته باشم و هم اینکه کمی با کوچولوی خوشکلم درد و دل کرده باشم ...

یادم اومد،  قصه دوران کودکیم که معلم سال دوم ابتدایی برامون همیشه می گفت و حتی زنگ های ورزش که قشنگ ترین لحظات کودکانه برای ما ها بود را رها می کردیم و همیشه بهش التماس می کردیم و می گفتیم آقا برامون قصه نخودی را بگید...

می دونید نخودی کی بود ؟ نخودی همون شیطون بلای کودکانه های ما بود که قد و بالاش هیچ وقت از اندازه واقعی یه نخود بیشتر نبود و ما را با خودش می برد توی رویا های کودکانه مون ...

من و مهدی دوستم همیشه، دوست داشتیم جای نخودی تو داستان آقا معلم باشیم و یکی از کارکترهای داستان باشیم و آنقدر مبهوت این  داستان می شدیم که زنگ کلاس که می خورد بچه ها را به زور روانه حیاط می کردند و ....

یاد اون روزای قشنگ کودکانه ام به خیر که توی داستان های آقا معلم ، همه درس شرافت می آموختیم و انسانیت و کرامت را توی قلبمون حک می کردیم.

موقعه ای که صحبت از جنگ و شهادت می شد نخودی قصه های ما میشد  بی سیم چی دوران  جنگ و حماسه های شیرین می آفرید که همگی دوست داشتیم بشیم بی سیم چی و موقعه ای که میومدیدم توی خونه، بازی من و بچه های محله با دری های قمقمه رنگا وا رنگ بود که ادای بی سیم چی ها بچه های جبهه و جنگ را در میوردیم ....

....و اما به روزای آخر سال که می رسیدیم  یعنی همین روزا دیگه نه کسی می خواست بشه بی سیم چی ،نه دکتر،  نه  مهندس، نه بقال، نه  بزاز ،نه خیاط و نه .... همه دوست داشتیم بشیم آقای نعمان معلم کلاس دوم  دبستان شهید مهزاد باباپور یا همون مدرسه قهرمان سابق .

.

مدت های زیادی گذشت اومدم دوران راهنمایی را توی مدرسه شهید چمران سپری کردم و با خاطرات دوران کودکیم زندگی می کردم و درس های زندگی داستان های نخودی را هر روز مرور می کردم و هر جاییش ایرادی پیدا می کردم دفترچه خاطرات سینه دلم را باز می کردم و اشتباهاتم را صحیح می کردم و به خودم نمره می دادم تا ببینم بقول قدیمیا چند مرده حلاجم

.

اومدم یه مقطع بالاتر یعنی، دوران دبیرستان: یه روزی رفته بودم پارک شمس که درس بخونم موقع استراحتم شده بود که کمی قدم بزنم همین طوری  که  داشتم قدم می زدم چشمم به سمت دیوار یه بنگاه معاملاتی میخکوب شد آهسته آهسته رفتم جلو ...

چشمم به غریبه آشنایی افتاد که سالیان درازی ازش خبر نداشتم ،هرچی می خواستم قدم هام را سریعتر بردارم انگار سنگینی تموم کوه های عالم روی دوشم بود اشک توی چمشمام حلقه زد و دیگه هیچی نفهمیدم ....

آره اسطوره ی دوران کودکیم فوت کرده بود ...اونم چه غریبانه الان که دارم  براتون می نویسم  ، نم اشک روی گونه هام جاریه و بغض گلویم را سخت گرفته و با خودم زمزمه می کنم:

یاد باد آن روزگــــــاران یاد باد

روز وصل دوست داران یاد باد

روحش شاد و یادش همیشه جاوید

از پدر گر قالب تن يافتــيم


از معلم جان روشن يافتيم

.

اون شب ،دخترک و پسرک خردسالم از داستان نخودی از زبان الکن پدرشون شنیدند و چون گذشته پدر ،خودشون را یکی از کارکترهای داستان نخودی دانستند  و آرام در بستر آرمیدند...

.

.

بعدها تصمیم گرفتم معلم بشم و همزمان در خدمت سربازی معلم هنر توی مقطع ابتدایی شدم و به بچه ها درس عشق می دادم، که توی یکی از  اون روزها به ناچار عازم مناطق جنگی جنوب شدم و برای مدتی اگر چه چندان بلند نبود،  ولی مجنون وار دلم را توی تنگه جذابه  ،دهلاویه،  سوسنگرد، فکه، تپه های شنی الله اکبر، دشت عباس ،هویزه و طلایه جا گذاشتم و هنوز که هنوزه لیلی وار دارم دنبالش می گردم و گاهی مواقع که دلم میگیره میرم گلستان شهدا با دوستم محمد حسین حرف می زنم میگم داداشم گلم چرا تنها..

اما داستان الان من، هنوز نمی دونم آیا شبیه همون معلم اسطوره ایم آقای نعمان شده یا نه؟

گاهی مواقع توی کلاس های درس دانشگاه که صحبت می کنم از خودم می پرسم آیا؟

من شاگرد خوب آقای نعمان هستم ؟و به قولی که بهش دادم عمل کردم؟

این پست تقدیم به تموم معلمای عالم که درس عشق و آزادگی به بچه ها میدند و به اونها یاد میدند که شرافت مندانه زندگی کنند.

این پست تقدیم به تموم معلمای عالم که به مثابه شمع می سوزند تا رسم آزادگی پروانه را به شاگرداشون یا د بدند...

این پست تقدیم به تموم معلمای عالم که که در عین فقر با استغنای روحشون درس بلندای طبع به شاگرداشون یاد می دند...

این پست تقدیم به تموم معلمای عالم که از منظر نگه شاگرداشون با اونا حرف می زنه نه از نگاه یک معلم که داره از بالا به اونا نگاه می کنه....

این پست تقدیم به تموم معلمای عالم که دیوانه وار در پی لیلی خودشون هستند و می گند انا المجنون المهدی....و درس انتظار به شاگرداشون یاد می دند....

این پست تقدیم به تموم معلمای عالم که .....................................................خودتون بگید؟دیگه چیزی ندارم که بگم......

اگه دوست دارید دسته گلی بفرستیم برای اون معلمایی که به ما درس عشق دادند و الان نیستند و سر بر تیره تراب نهاده اند ، همه با هم

الفاتحه مع الصلوات

 

از پاسخ من معلــــــــمان آشفتند

                                  از حنجرشان هر چه در آمد گفـتند

اما به خدا هنــــوز من معتـــــقدم

                                از جاذبه تو ســـــیب ها می افتنــد

یا علی

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:1 توسط منصور حسن زاده |