بسم الله النور
دوستان و همراهان عزیز سلام
مدتی است ، که زبان روح و جسم هر دو با هم قفل شد ه اند و نمی دونم علتش چیست و چه عاملی باعث شده که اینجوری باشم ولی حتم دارم هرچه از دوست رسد نیکوست.
گاهی مواقع که به وبلاگ دوستان را سر می زنم ،واقعا از خوندن وبلاکشون لذت می برم و از اینکه
می بینم به سادگی و راحتی پست می زنند به حال خودم قدری تاسف می خورم و آن اینکه چرا باید آدما از خودشون بتی بسازنند که نتونند ، خودشون را بشکونند و همون حرفای ساده روزمره شون را نزنند؟؟
یاد حرف یکی از دوستان افتادم که سر کلاس درس می گفت : توی جامعه ما عادت دارند بچه ها را زود رستم کنند ، ولی بعد دیگه کسی جرات نداره به این رستم بگه بالای چشمت ابروست و ازش می ترسند.
بله دوستان عزیز این واقعیت تلخ جامعه ایرونیه، که ما با آن روبرو هستیم و خودمون با دست خودمون داریم گوری می کنیم که شایسته سالاری و نخبگان را توش دفن کنیم.
امروز موقعی که توی اتومبیلم نشسته بودم داشتم با خودم می گفتم خدایا از کجا و از چی بنویسم که لااقل شرمنده حرمت قلم و دوستان بزرگوارم نشوم،با خودم خیلی کلنجار رفتم که آیا از داستان زندگی و احساس سی و یکی دوسالگیم بنویسم یا از ...بنویسم.
خب که فکر کردم، دیدم توی این مدتی که عمر از خدا گرفتم جز شرمندگی چیزی دیگه ای حاصلم نشده چرا که هر چه از جانب او بوده همه اش لطف و مهربونی و رحمت ، و هرچه من انجام دادم همه اش ریا و ... بوده است.و همین جا در محضر شما عزیزان پناه به آن می برم و از درگاه ربوبیش طلب عفو می کنم چراکه متوجه شدم که :
آن(خدا) همون خدایی بوده که من می خواستم و هر موقعی باهاش حرف زدم خیلی زود صدایم را شنید و در کوتاه ترین زمان ممکن تفقد کرد و دست آسمونیش را با واسطه دست بنده های خوبش بر سرم کشید ، ولی نمی دونم آیا من همون بنده ای هستم که خودش می خواد یا نه .....واقعاْ نمی دونم امیدوارم حداقل نمره را بدست بیارم.
یه دوستی توی کامنت خصوصی برام نوشته بود آقا شما عاشقید؟
بعدش گفته بود: می دونم که دارید توی تب عشق می سوزید، ولی دوست دارم بدونم این عشقتون از نوع زمینی یا آسمونی؟
از خوندن این کامنت و ابراز لطف این بزرگوار اگرچه خرسند شدم ولی سیلی محکمی به گوشم نواخته شد که عشق؟عاشق؟تب عشق و ... هرچه فکر کردم نفهمیدم آن عزیز دل چی گفت و من چی باید جواب بدم .
آنجا بود که فهمیدم خدا چقدر مهربونه و بازم یه بار دیگه کوس رسوایی منو به دست باد داد تا صبا به آن سوی ناکجا برد و دیگری را در ابهام دلداگی فرو برد.
در پاسخ این دوست عزیز فقط همین را می توانم عرض کنم که مهربان گرانمایه:
بنده پیر خراباتم که درویشان او
کنج را از بی نیازی خاک بر سر می کنند
برادر خوبم و خواهر گرامی مدتی است که دیگه برای من هیچ چیزی ارزش نداره مگر جذبه ای از جانب دوست ، پس بیایید به تعبیر دوستی برای هم دعا کنیم شاید مستجاب شود.(پس دعا فراموشتان نشود)
وبلاگ های متعددی از دوستان را سر زدم و دل نوشته های زیبایشان را خواندم :
یکی از عطوفت مادرانه خود در سالروز تولد فرزندش نوشته بود و دیگری از سکوت و غم زمونه نوشته بود که ...
یکی از والنتاین نوشته بود و قصه شاهزاده و پری دیگری آیین های اهورایی ۲۹ بهمن ماه روز....
یکی از بچه های پیتزا نوشته بود و دیگری از مشرق عشق که آمیخته با گل سرخ است
یکی وبلاگی ساخته بود تا چون بلبل بیدل ،شیدایی کند و دیگری هفت خانه ای ساخته بود تا با عشقش مانوس شود
یکی از خنجر زمانه نوشته بود تا از دل نوشته های سیاسیش دم زند و دیگری به دور از هر دغدغه ای نوشته بود باز باران با ترانه ....
یکی خان دایی غصه های کوچکی من شده بود و از تماشای دل خانه اش دم می زد و یاس بنفش را به رخ می کشید و ...
یکی وبلاگ خوشنویسی ساخته بود تا از میر زمان بنویسد و دار حلاج عشق را به هنرجویانش نشون بده و دیگری زمزمه های کوچه تنهاییش را از پرشین بلاگ به گوش جهانیان برسونه و...
خلاصه خواهر خوبم ،برادر خوبم:
همه به نوعی نوشتیم چون مجبور به نوشتنیم
چی ؟ میگی چرا مجبور؟آهان
چون نوشتن به حرمت نون و القلم .... است نه به چیز دیگر....
پس دوستان بزرگوار:
بیاییم این نوشتن هایمان را مقدمه برای برداشتن یک گام به جلو سامان دهیم تا
شرمنده ای حاصل اوقات نشویم.
بیش از این سرتون درد نمیارم وخالصانه میگم: این نوشته صرفا برای نوشتن دلتنگی هام بود
و نه چیز دیگر
دوست ندارم به کسی بر بخورد.
ارادتمند همگی شما- بنده آستان دوست العبد حسن زاده
اللهم عجل لولیک الفرج...
او
خواهد
آمد