تبليغاتX
کتابت عشق و دلنوشته های من

تقدیم به روح مادران آسمانی ، به ویژه مادر بزرگ پسرم

 که امروز سومین روز در گذشت این مادر مهربان است

نامه ای به مادر بزرگ

متن نامه

من مادر بزرگم را می خواهم .باور کردن این ماجرا برای من سخت است.همان مادر بزرگ خیلی مهربان است.من او را دوست دارم و من نمی توانم باورکنم من فکر می کنم که او نمرده است باید بگردم.چند روز که گشتم دیدم که اونیست .خیلی ناراحت شدم فکرکردم.با خود فکر کردم که او شاید به مسافرت خیلی طولانی رفته است شاید هم که او به آسمان رفته باشد.اما اگر این طور باشد من به یک نردبان بلند نیاز دارم

 

حرف دل:

هفته ها ،ماه ها و سالها می گذرد اما خاطره ها برای همیشه در قلب ها می ماند.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 8:25 توسط منصور حسن زاده

در دنیای مجازی به دنبال چه هستیم؟

از خود بپرسید؟

روی عکس کلیک کنید...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 8:0 توسط منصور حسن زاده

امروز آمدم تا برایت غریبانه بنویسم تا شاید در کوی دلدادگی کم نیاورم  و تو نیز مرا به فراموشی نسپاری اگرچه می دانم ، سرچشمه ی فیض این گونه نیست...

امروز آمدم برایت علیرغم تمام کسانی که می گویند غریبی بنویسم که، غریب نیستی ،چراکه گستره آفتاب در پهن دشت کرانه ها غربت را نمی شناسد...

اگرچه گفته اند ،ایها الامام الغریب ...اما برایت می نویسم که ترا به کدامین صفت و نشانه غریب می دانند مگر نه این است که سرچشمه جوشان شمیم رضوی در هر کوی و برزن آشنای دلهای خاکی است، پس چگونه ترا غریب می خوانند و خود را آشنا ...

امروز بسیار به تو اندیشیدم و صبح به سمت کویت عاشقانه سلام دادم و گفتم ای امام همام ،تو غریب نیستی، بلکه اندیشه های خاکی ما غریب است که ترا غریب می پندارد، ای سلاله آفتاب ای نشان پیغمبر تو ماهتاب آسمان لاجوردی عشقی، تو زمزم جوشان وحی هستی تو...تو...تو...تمام ناتمام کرانه های بشریتی...

امروز دوست دارم که کبوتر کوی تو باشم ،امروز دوست دارم پر کشیدن به کویت را به من بیاموزی ،که در آنجا امروز  تذکره ی بقیع ،مکه،کربلا و...میدهند،امروز مولای من ،هر چه می خواهم برایت قشنگ بنویسم ،زلال اندیشه قادر به کنار هم گذاشتن واژگان نیست چون میداند برای خورشید نوشتن با گستره ی نورانیت آفتاب کار هر کسی نیست،اما جسارت کردم ،آقا، و نوشتم  تا به همگان بگویم، دوستت دارم و سالروز ولادتت را به جشن می نشینم و در دفتر محقر  کارم، رواق پیچ در پیچ تو را در ذهن خسته ام  آذین می بندم ،تا به همه بگویم من  هستم چون تو برایم هستی...

یا امام رضا

برای شنیدن نقاره زنی حرم نورانی حضرت ثامن الحجج امام رضا(ع)  اینجا  را کلیک کنید

حرف دل:

۱- امروز با بال اندیشه می توان زائر کوی تو گشت با چشمانی تر، پرواز به گنبد طلایت را به ضیافت خیال می نشینیم و با هم می خوانیم:السلام علیک یا علی بن موسی الرضا،السلام علیک ایها الامام الشهید ،السلام علیک ایها الامام المغموم،السلام علیک ایها الامام ....

۲-زیارتتون قبول...

۳-جهت فرج آقا امام زمان حضرت ولی عصر (عج) و شفای عاجل مرضای اسلام دعا فرمایید.

۴-در اولین فرصت عاجزانه از حضرتش توفیق زیارت خانه ی نورانیش را از خدواند متعال خواهانیم.

۵-عیدتون مبارک، دلتون شاد و لباتون خندون...

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 8:0 توسط منصور حسن زاده

1

امروز دلم بهانه ی تو دارد ، امروز بدون هیچ مقدمه از تو می نویسم تا همه بدانند ، تو را می پرستم و جاودانه دوستت دارم،امروز برای همه می نویسم که زندگی بدون تو چه سخت است اما می توان به یاد تو و خاطراتت زندگی را عاشقانه سپری کرد...

امروز پنج شنبه است و دلم برایت پر می کشد به یاد دوران کودکیم که دوچرخه قشنگت را به عاریه می گرفتم برای آمدن از مسجد قدیمی محله ی سروش با آن سوی دوستیها...

نمی دانم چرا امروز دلتنگی هایم دو چندان است باور کن عزیزم اصلاْ قصد مزاحمت برایت نداشتم و نمی خواستم از دلتنگی هایم برایت بگویم ، اما نمی دانم چه شد که به یک باره دلم برای تبسم آفتاب گونه ات گرفت ، یادت است آخرین بار که دیدمت گفتی زود بر می گردی و برایم سوغاتی می آوری ...سوغاتی دیگر نمی خواهم ...هر روز آمدم و سراغت را از مادرت و برادرت احمد گرفتم اما آنها گفتند تو به قولت عمل می کنی و بر می گردی ، پس رسم مردانگیت چه شد؟آیا همان دوست کوچک همیشگیت را به  تبسم خورشید ، سوق میدهی که بگویی خورشید جاودانه است...

عزیزم امروز پنج شنبه است و دلم بی قرار توست، سالهاست که دلتنگی هایم را با تو قسمت می کنم و هر زمان با انگشت اشارت تو ، راه را با خود همنوا می کنم ...

امروز می خواهم نامت را برای همه فاش کنم تا همه بدانند تو کیستی و چیستی که عاشقانه، دل از من ربودی بدون آنکه نیم نگاهی به این کوچک خیال آینه ها کنی؟ برای همه می نویسم تو همانی هستی که آرمانهای مرا در کودکی به سوی آسمانی شدن سوق دادی و به من آموختی که عاشقانه دوست داشتن را آویزه گوش کنم...

برای همه می نویسم که تو همانی هستی که  تمام جوانیت را برای ماندن و جاودانه شدن به دست فراموشی سپردی تا همه بدانند رمز ماندن رفتن است....

برای همه می نویسم و بلند بانگ می زنم که در آخرین نامه ات برایم نوشتی که دیگر نمی خواهی حتی وجود خاکیت را عاریه به خاک بسپارند و برای همیشه روحت را به آسمانها پرواز دادی که دیگر بهانه ی برای برگشتن نداشته باشی....

محمد حسین عزیزم ، نمی دانی این روز ها چقدر دلم برای همصحبتی با تو تنگ است ، دوست داشتم  تو بودی تا برایت بگویم در جامعه چه میگذرد اگرچه خود می دانم تو می بینی که جاعلهای پرونده های گمنامی و مدرک گرایی در وزارت خانه ها و خانه ی ملت چه برسر مردم می آورند و  چه خواهند آورد...

یادت هست عزیزم، آخرین باری که رفتی گفتی می روی تا آرمانها ی جاودانگی ، نشان یابد .یادت هست که گفتی من و امثال ما می رویم تا آرمانهای ناب شهدا زنده بماند، یادت هست از خرازی برایم گفتی از قوچانی گفتی از باکری گفتی ....گفتی ...گفتی ... اما نگفتی که خوبان می روند و نا پاکان نامتان را به عاریه برای هوس های دنیوی یدک می کشند...

محمد حسین عزیزم ، یادت هست که معلم مکتب خانه ی عشق محله ی ما بودی و درس عشق می دادی راستی یادم رفت برایت بگویم محمد هم بعد از تو رفت و نتوانست دوری تو را تحمل کند ،اگرچه می دانم امشب با هم به میهمانی کمیل لحظه ها می روید اما این تمام حرف من نبود خواستم برایت بنویسم که برادر محمد ،جواد در عملیات خیبر انگشتهایش را به اشاره آن سوی آسمان برایت هدیه فرستاد ، تا شاید تو نیز برایش یادگاری بفرستی و در کربلای ۴ به میهمانی آسمان بخوانیش....

راستی چه شد محمد حسین عزیزم که این قدر زود  قول هایت را فراموش کردی و به دوستان پشت نهادی؟عجب!!! یادم نبود که من و دوستانم به جاودانه ها  پشت نمودیم تا بدور از چشم تو و دوستانت هر کاری که خواستیم بکنیم به نام دین و از آهنگ رشادت های تو و همرزمانت سرود ملی ای ایران را سر دهیم و پرچم حباب خیانت را به بالا بکشیم...لا اله الا الله خدایا پناه می برم به تو...

محمد حسین عزیزم  این آخرین سوال است که می پرسم دوست داشتی جوابم را در رویاها ناتمام باورهایم صادقانه بگذار؟آیا برای آسمانی شدن ذکری وجود دارد که باید خواند یا چیز دیگریست ؟ از هرکس که می پرسم جوابم را کودکانه میدهد اما می دانم تو این گونه نیستی و مطمئنم که روزی تو خواهی آمد و مرا به ضیافت آیینه ها خواهی برد ...(آمین)

شهیدان

خوشا آنان که جانان می شناسند

طریق عشق و ایمان می شناسند

بسی گفتیم و گفتند از شـــــهیدان

شهیدان را شــــهیدان می شناسند

 

حرف دل :

۱-شادی روح شهیدان هشت سال دفاع مقدس صلوات

۲-امروز برای غبار روبی خلوت جاودانه ها لحظه شماری کنید...

۳-اللهم ارزقنا شهاده...

۴-دعا بفرمایید


برای ادامه مطالب بر روی اینجا کلیک کنید


ادامه دارد بر روی ادامه مطالب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 8:45 توسط منصور حسن زاده

امروز پر از نوشتنم ،امروز که نه ، مدت هاست که ، احساس نوشتن می کنم و حرف حرف واژه ها را در دل  هجا می کنم و به آدینه ی اندیشه می سپارم.

هر روز نوشته هایم را در ذهن مرور می کنم و به امید آنکه روزی خواهد آمد هر روز را به دست روزی دیگر می سپارم تا شاید زندگی برایم راحت تر سپری شود...

امروز پرم از حرفهای نا گفته که در جغرافیای باورم پرسه می زند و امید آن دارم تا شاید  آلاسکای یخبندان مخچه تراوشش را با گرمای بصل النخاع جابجا کند، تا شاید سردی این کویر به بغض نشسته اندیشه ، قدری گرمای درون متلاطم قلبم را حس نماید و من  آرام شود...

امروز می خواهم پرواز در پرواز را فریاد کنم تا دیگر نگویند فردا برای پریدن دیر است ،امروز سکوت را به چالش اندیشه می خوانم تا بداند  خبری از بودن نیست و زمان برای رسیدن نافرجام...

امروز تنها ماندن با حس غریبه ی غربت اندیشه ام را با عبودیت پرواز می کنم تا همه بدانند، بدون آن زندگی مبهم است و بدون او، من، ناتمام فصل کوچ چل چله های  در سبز دشت اندیشه ها هستم....

امروز فکر به رویاها ،مرا به ادیسون جاده ها و کالیور زمان برد تا چرخش سیب سرخ حوا را در جاذبه ی نیوتن شاهد باشم تا بدانند و بدانم که فکر به رویاست که اندیشه ها را باور می کند و خلاقیت را به آسمان ارمغان داد ....

امروز کار کردن را صبور و بدون ادعا تجربه می کنم تا شاید در گمنامی نشان از بی نشان ها به عاریه برم و دیوانه وار کار کردن را شفای التیام دردهای درونم  دانم...

امروز فکر کردن در سکوت مبهم جاده های خاکی دنیا را مزمزه می کنم تا همه بدانند تقلید مردنی است ،تجربه رفتنی و اندیشه ماندنی است...

امروز بازی کردن با کفش هایم را تجربه کردم و  تابه تا  پوشیدن آن را ،در برزگی مستانه خندیدم تا همه بدانند راز جوانی بازی با هر چیز ،جز هر چیز است که بدانند ، در آن گناه را به حجله گاه خانه ها نبرند....

امروز خندیدن را بدون هر دلیل فریاد می کنم تا همه بدانند با هم خندیدن شرط مردانگی و جوانمردی است نه به هم خندیدن ....

امروز فهمیدم دنیای مادی باید نرم دستان نیایش انسان ها باشد تا عبودیت پرواز را به ما هدیه دهند و آن موقع خواهیم فهمید که زندگی بدون آن ،بدون آرامش است و بدون زیبا دیدن است....

امروز فرهنگ آریایی ایرانی بودن را در مطالعه و قرائت خانه ی خلوت خانه ام آموختم تا همه بدانند ، که ایرانی بودن و در مام وطن زندگی کردن چه لذت بخش است و دیگر فشن های موی بلند، از غرب گرایی شدنشان قدری متاثر یا لااقل متاسف باشند...

امروز را به دوستی دوست قدیمی،که دیشب میهمان خانه ی محقرم بود را شکر نمودم و می نویسم دوستی هایمان را با دوستان دوچندان و با دشمنان نا تمام رها کنیم تا بیش از این آسیب نبینیم...

امروز مهرورزی را در بند بند انگشتانم حس نمودم و آموختم که نه بلندای اشاره شرط مروت است و نه کوتاهی سبابه نشان لیاقت و نه پهنای شصت ، آنچه می ماند مشت های گره خورده من است ،که نشانه ی بزرگی قلب صنوبری است ،پس مهروزی را  آموختم که همه را دوست بدارم بدور از هر سلک و آیینی  که هستند و خواهند بود...

حرف دل:

۱-این پست به بهانه یکمین سالگرد این وبلاگ نوشته شد فقط بخاطر آنکه بگویم قلم حرمت دارد و باید آن را پاس داشت.

۲-فکر کردن به رویاها،کارکردن ،تفکر،بازی،خندیدن،نیایش،مطالعه،دوستی و مهروزی عامل بروز خلاقیت و نو آوری است.

۳-از اینکه بدون مقدمه نوشتم مرا ببخشید که فریاد لحظه ها، ثانیه های درونم را بر آشفت...

۴-بدون سلام نوشتن را حمل بر بی ادبی نکنید که عاشقانه دوستتان دارم...

۵- دوست داشتید برایم بنویسید بدون آنکه تعریف یا تمجید برای نگارنده به ارمغان آورد که از آن بیزارم.

۶-بخدا میسپارمتان (یاحق)

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 12:0 توسط منصور حسن زاده