
امروز پر از نوشتنم ،امروز که نه ، مدت هاست که ، احساس نوشتن می کنم و حرف حرف واژه ها را در دل هجا می کنم و به آدینه ی اندیشه می سپارم.
هر روز نوشته هایم را در ذهن مرور می کنم و به امید آنکه روزی خواهد آمد هر روز را به دست روزی دیگر می سپارم تا شاید زندگی برایم راحت تر سپری شود...
امروز پرم از حرفهای نا گفته که در جغرافیای باورم پرسه می زند و امید آن دارم تا شاید آلاسکای یخبندان مخچه تراوشش را با گرمای بصل النخاع جابجا کند، تا شاید سردی این کویر به بغض نشسته اندیشه ، قدری گرمای درون متلاطم قلبم را حس نماید و من آرام شود...
امروز می خواهم پرواز در پرواز را فریاد کنم تا دیگر نگویند فردا برای پریدن دیر است ،امروز سکوت را به چالش اندیشه می خوانم تا بداند خبری از بودن نیست و زمان برای رسیدن نافرجام...
امروز تنها ماندن با حس غریبه ی غربت اندیشه ام را با عبودیت پرواز می کنم تا همه بدانند، بدون آن زندگی مبهم است و بدون او، من، ناتمام فصل کوچ چل چله های در سبز دشت اندیشه ها هستم....
امروز فکر به رویاها ،مرا به ادیسون جاده ها و کالیور زمان برد تا چرخش سیب سرخ حوا را در جاذبه ی نیوتن شاهد باشم تا بدانند و بدانم که فکر به رویاست که اندیشه ها را باور می کند و خلاقیت را به آسمان ارمغان داد ....
امروز کار کردن را صبور و بدون ادعا تجربه می کنم تا شاید در گمنامی نشان از بی نشان ها به عاریه برم و دیوانه وار کار کردن را شفای التیام دردهای درونم دانم...
امروز فکر کردن در سکوت مبهم جاده های خاکی دنیا را مزمزه می کنم تا همه بدانند تقلید مردنی است ،تجربه رفتنی و اندیشه ماندنی است...
امروز بازی کردن با کفش هایم را تجربه کردم و تابه تا پوشیدن آن را ،در برزگی مستانه خندیدم تا همه بدانند راز جوانی بازی با هر چیز ،جز هر چیز است که بدانند ، در آن گناه را به حجله گاه خانه ها نبرند....
امروز خندیدن را بدون هر دلیل فریاد می کنم تا همه بدانند با هم خندیدن شرط مردانگی و جوانمردی است نه به هم خندیدن ....
امروز فهمیدم دنیای مادی باید نرم دستان نیایش انسان ها باشد تا عبودیت پرواز را به ما هدیه دهند و آن موقع خواهیم فهمید که زندگی بدون آن ،بدون آرامش است و بدون زیبا دیدن است....
امروز فرهنگ آریایی ایرانی بودن را در مطالعه و قرائت خانه ی خلوت خانه ام آموختم تا همه بدانند ، که ایرانی بودن و در مام وطن زندگی کردن چه لذت بخش است و دیگر فشن های موی بلند، از غرب گرایی شدنشان قدری متاثر یا لااقل متاسف باشند...
امروز را به دوستی دوست قدیمی،که دیشب میهمان خانه ی محقرم بود را شکر نمودم و می نویسم دوستی هایمان را با دوستان دوچندان و با دشمنان نا تمام رها کنیم تا بیش از این آسیب نبینیم...
امروز مهرورزی را در بند بند انگشتانم حس نمودم و آموختم که نه بلندای اشاره شرط مروت است و نه کوتاهی سبابه نشان لیاقت و نه پهنای شصت ، آنچه می ماند مشت های گره خورده من است ،که نشانه ی بزرگی قلب صنوبری است ،پس مهروزی را آموختم که همه را دوست بدارم بدور از هر سلک و آیینی که هستند و خواهند بود...
حرف دل:
۱-این پست به بهانه یکمین سالگرد این وبلاگ نوشته شد فقط بخاطر آنکه بگویم قلم حرمت دارد و باید آن را پاس داشت.
۲-فکر کردن به رویاها،کارکردن ،تفکر،بازی،خندیدن،نیایش،مطالعه،دوستی و مهروزی عامل بروز خلاقیت و نو آوری است.
۳-از اینکه بدون مقدمه نوشتم مرا ببخشید که فریاد لحظه ها، ثانیه های درونم را بر آشفت...
۴-بدون سلام نوشتن را حمل بر بی ادبی نکنید که عاشقانه دوستتان دارم...
۵- دوست داشتید برایم بنویسید بدون آنکه تعریف یا تمجید برای نگارنده به ارمغان آورد که از آن بیزارم.
۶-بخدا میسپارمتان (یاحق)