<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کتابت عشق و دل نوشت های من</title>
<link>http://ketabat.blogfa.com/</link>
<description>       </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 07 Jul 2008 10:33:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://ketabat.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;خدایا چقدر سخت است ،چقدر سخت است ، به معیار انسان کامل تو بودن .آنقدر سخت است که دیگر توان انسان بودن را ندارم دیگر نه می توانم بگویم ،نه می توان بنویسم و نه دیگر می توانم بخوانم.آنقدر سخت است که گفتگوی ساده را به انزوا می کشاند و به ناچار باید نگاه کرد، ّنگاه کرد و سوخت اما به زبان چیزی نرانی تا مباد کسی از تو رنجیده شود یا آنکه به اتهام خود پسندی چوپ تکفیر بر تو ننشانند.خدایا انگار اینجا هم مجالی برای نفس کشیدن نیست ،انگار اینجا هم زیر ذره بینی و با ایماء و اشاره سیلی بر رخسارت می نوازند تا یادت باشد برای دوست داشتن چیزی ننویسی .انگار دوست داشتن ها به تنهایی واحد می شود ، هرکس برای خود ارزش خدایی قائل است و غیر از او دوست داشتن را شرک می داند و می گوید....خدایا چقدر سخت است،انسان کامل بودن انگار در این زمانه برای کامل بودنت باید از چشم کور، از گوش کر و از زبان لال باشی تا گناهی بر تو عارض نشود و متهم به دیوانگی نگردی .خدایا از امروز تصمیم گرفتم به خاطر تو ، که نه، بلکه برای خودم هم که شده است دیگر نه بنویسم و نه بگویم فقط می خواهم بشنوم ،بشنوم ،بشنوم تا دیگر هیچ نشنوم .خدایا عجب امتحان سختی را گرفتی ؟انسانیت!انسانیت!خدایا کنکور آفرینشت بدین سختی بود و طراح معمای هستی چنین سوال طرح می نمود و ما خبر نداشتیم و کوس ما ارضنا السموات و الارض سر دادی!که بگویی انسان بودن ،انسان ماندن و انسان زیستن سخت است ...خدایا محیط مجازی را هم امتحان کردم اما اینجا هم به جایی نرسیدم ،ای غایب از این محضر از مات سلام الله،انگار بایدباز هم  بگردم ،باز هم باید بگردم ولی از آن می هراسم که دوباره بشنوم : گشتم نبود ،نگرد نیست...خدایا کنکور آفرینش را نهادی بر من تا بگویی که نادانم ، من که خود اقرار بر نفهمی می کنم پس چرا رسوای عامم می کنی مگر من چه گناهی را مرتکب شدم که آسایش را از من ربودی چه در بیرون و چه در درون ...اگر از دلنوشته هایم برای کسی سخن برانم می گویند تو دیوانه ی و اگر در دل بنهم غمهای  شانه را چگونه بدوش کشم ...دیگر دوست ندارم کسی غمهایم را بخرد ،دیگر دوست ندارم غم کسی را به شانه کشم اصلاْ دیگر دوست ندارم غم ببینم...خدایا دیگر اینجا مجال ماندن برایم نیست ،دیگر هوای تو دیدنم آرزو نیست ،دیگر....نیست نیست.آخر برای چه حلال تو به یک نوبه حرام می شود و حرام تو در جامعه بیداد می کند .خدایا تا دیروز فکر می کردم شهوت مادی عصیان می کند ،دیشب دیدم  شهوت معنوی هم ، ویران می کند،بر کسی عیان نمی کنم، چون خود بر همه امور ناظری و آگاه ....خدایا دیگر نه توان شنیدن دارم و نه توان نوشتن ،خدایا دیگر نه توان پرسیدن دارم ،نه توان حل معما چرا که به شدت مرا از این کار حذر کرده اند .خدایا نوشتنم بوی کفر نمی دهد چون دوست دارم تو بشنوی پس بدان کافر نشدم...امروز آمدم برای دلتنگیم با تو بگویم و دوست ندارم کسی از این نوشتنم آگاه شود چون دیگر اینجا هم مرا ارضاء نمی کند و از آن می ترسم که در دو راهی تردید به تشکیک افتم و خود را به یک باره ببازم .الهی عاملنا بفضلک و لاتعاملنا بعدلک خداحافظ شاید برای همیشه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 10:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ketabat&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>ketabat</dc:creator>
<guid>http://ketabat.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرنوشت را باید از سر   نوشت</title>
<link>http://ketabat.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یه سلام مثل سلام های همیشگی با این تفاوت که ، می خوام بگم نایب الزیاره همتون در مشهد الرضا بود و تا اونجای که در توانم بود براتون دعا کردم.راستش از مشهد که اومدم هر چی سعی کردم مطلبی را برای دوستان توی وبلاگ بذارم واقعا ْ عقلم به جای قد نداد ، نمی دونم چرا یه مدتیه که ، از آدما که هیچ از خودم هم فرار کنم و برم یه گوشه ی  و توی آرامش بشینم و فیلم زندگیم رو مرور کنم چه از اون زمونی  متولد شدم و با گریه های معصومانه ام لبخند زندگی را روی لبای خیلی ها نشوندم و چه اون زمانی که پا توی مدرسه برای اولین بار گذاشتم و همینطور میام جلو  تا اون موقعی  که زندگی مشترکم را شروع کردم و حالا دارای دو تا دونه گل هستم و ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوست داشتید &lt;FONT color=#0000ff&gt;ادامه مطلب&lt;/FONT&gt; را کلیک کنید&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 12:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ketabat&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>ketabat</dc:creator>
<guid>http://ketabat.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>(تضرع)</title>
<link>http://ketabat.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;هر چـند پیر و خســـــته دل و ناتوان شده ام           هرگه که یاد روی تو کردم جوان شده ام&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;میشه منم پر بزنم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img38.picoodle.com/img/img38/9/8/11/f_2ihniwm_aebbf2f.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 500px; HEIGHT: 375px&quot; alt=&quot;السلام علیک ایها امام الشهید،ایها امام الرئوف ....&quot; hspace=1 src=&quot;http://i7.tinypic.com/2ng8jkk.jpg&quot; align=baseline vspace=1 border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.razavi.tv/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#009933 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;اینجا&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;کلید کعبه ی عشق است یا رضا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 11:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ketabat&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>ketabat</dc:creator>
<guid>http://ketabat.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوستی و دوست داشتن</title>
<link>http://ketabat.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff6633&gt;سلام به همه&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;سلام به همه اونای که دلشون به عشق او می تپد و به یاد او زندگی می کنند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند روزیه مطلبی حسابی ذهنمو  به خودش مشغول کرده و هر چی هم می خوام بی خیال اون بشم نمی تونم ، شاید تعجب کنید ولی اون چیزی که دارم بهش فکر می کنم واژه دوستی  و دوست داشتنه، که داره منو توی خودش ذوب می کنه...خیلی وقتا از خودم می پرسم راستی دوست داشتن یعنی چه؟ و اصلاْ قرار دوستی برای چی شکل می گیره ؟شاید باور نکنید ولی واقعاْ ذهنم را درگیر کرده؟نمی دونم آیا شما تا حالا به دوستی هاتون با دیگران و دوستی  های دیگران با خودتون فکر کرده اید؟اگه فکر نکرده اید بد نیست فکر کنید خیلی چیزا دست گیرتون میشه....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;برای خوندن ادامه  را کلیک کنید(&lt;FONT color=#000000&gt;شاید خیلی ها حوصله شنیدن این حرفا را نداشته باشند&lt;/FONT&gt;)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 May 2008 06:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ketabat&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>ketabat</dc:creator>
<guid>http://ketabat.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توقف برای تامل</title>
<link>http://ketabat.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>بدون حاشیه.... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0033&gt;توقف برای تامل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.geocities.com/mansourhassanzadeh/dire_.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بر روی ادامه مطلب کلیک کنید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 May 2008 04:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ketabat&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>ketabat</dc:creator>
<guid>http://ketabat.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معلم روزت مبارک</title>
<link>http://ketabat.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=1 src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:l4TIR3v4g_OmyM:http://pie.midco.net/dougback/miscphotos/clay-colored%2520sparrow.jpg&quot; align=right vspace=1 border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یک&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دو&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حرکت....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بسم الله النور&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند روزی هست که یه حسی بهم میگه از گذشته های نه چندان دور بنویس و یه مقدار با نوشتن  خاطره های اون دوران یه کمی خودتا تخلیه کن و کمی مشعوف شو...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می دونید از کدوم دوران می خوام براتون بنویسم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آره عزیز دلم ، می خوام از دوران کودکیم بنویسم همون دورانی که خاطره های اون ، از پیش دبستان توی ذهنم نقش بسته و تا همین الانی که دارم براتون می نویسم ادامه داره....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیشب موقعه ی خواب همین طور که داشت پلک های چشمم روی هم می رفت با ضرب آهنگ صدای پسر  و دخترکم از خواب پریدم  که بهم گفتند: باباجون  میشه برامون قصه بگی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با خودم فکر کردم که از کجا  و چی براشون بگم که هم توی قصه هام از غصه هام گفته باشم و هم اینکه کمی با کوچولوی خوشکلم درد و دل کرده باشم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادم اومد،  قصه دوران کودکیم که معلم سال دوم ابتدایی برامون همیشه می گفت و حتی زنگ های ورزش که قشنگ ترین لحظات کودکانه برای ما ها بود را رها می کردیم و همیشه بهش التماس می کردیم و می گفتیم آقا برامون قصه &lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;نخودی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; را بگید...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می دونید نخودی کی بود ؟ نخودی همون شیطون بلای کودکانه های ما بود که قد و بالاش هیچ وقت از اندازه واقعی یه نخود بیشتر نبود و ما را با خودش می برد توی رویا های کودکانه مون ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من و مهدی دوستم همیشه، دوست داشتیم جای نخودی تو داستان آقا معلم باشیم و یکی از کارکترهای داستان باشیم و آنقدر مبهوت این  داستان می شدیم که زنگ کلاس که می خورد بچه ها را به زور روانه حیاط می کردند و ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یاد اون روزای قشنگ کودکانه ام به خیر که توی داستان های آقا معلم ، همه درس شرافت می آموختیم و انسانیت و کرامت را توی قلبمون حک می کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;موقعه ای که صحبت از جنگ و شهادت می شد نخودی قصه های ما میشد  بی سیم چی دوران  جنگ و حماسه های شیرین می آفرید که همگی دوست داشتیم بشیم بی سیم چی و موقعه ای که میومدیدم توی خونه، بازی من و بچه های محله با دری های قمقمه رنگا وا رنگ بود که ادای بی سیم چی ها بچه های جبهه و جنگ را در میوردیم ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;....و اما به روزای آخر سال که می رسیدیم  یعنی همین روزا دیگه نه کسی می خواست بشه بی سیم چی ،نه دکتر،  نه  مهندس، نه بقال، نه  بزاز ،نه خیاط و نه .... همه دوست داشتیم بشیم آقای نعمان معلم کلاس دوم  دبستان شهید مهزاد باباپور یا همون مدرسه قهرمان سابق .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مدت های زیادی گذشت اومدم دوران راهنمایی را توی مدرسه شهید چمران سپری کردم و با خاطرات دوران کودکیم زندگی می کردم و درس های زندگی داستان های نخودی را هر روز مرور می کردم و هر جاییش ایرادی پیدا می کردم دفترچه خاطرات سینه دلم را باز می کردم و اشتباهاتم را صحیح می کردم و به خودم نمره می دادم تا ببینم بقول قدیمیا چند مرده حلاجم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اومدم یه مقطع بالاتر یعنی، دوران دبیرستان: یه روزی رفته بودم پارک شمس که درس بخونم موقع استراحتم شده بود که کمی قدم بزنم همین طوری  که  داشتم قدم می زدم چشمم به سمت دیوار یه بنگاه معاملاتی میخکوب شد آهسته آهسته رفتم جلو ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چشمم به غریبه آشنایی افتاد که سالیان درازی ازش خبر نداشتم ،هرچی می خواستم قدم هام را سریعتر بردارم انگار سنگینی تموم کوه های عالم روی دوشم بود اشک توی چمشمام حلقه زد و دیگه هیچی نفهمیدم ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آره اسطوره ی دوران کودکیم فوت کرده بود ...اونم چه غریبانه الان که دارم  براتون می نویسم  ، نم اشک روی گونه هام جاریه و بغض گلویم را سخت گرفته و با خودم زمزمه می کنم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;یاد باد آن روزگــــــاران یاد باد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روز وصل دوست داران یاد باد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;روحش شاد و یادش همیشه جاوید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;از پدر گر قالب تن يافتــيم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;از معلم جان روشن يافتيم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اون شب ،دخترک و پسرک خردسالم از داستان نخودی از زبان الکن پدرشون شنیدند و چون گذشته پدر ،خودشون را یکی از کارکترهای داستان نخودی دانستند  و آرام در بستر آرمیدند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعدها تصمیم گرفتم معلم بشم و همزمان در خدمت سربازی معلم هنر توی مقطع ابتدایی شدم و به بچه ها درس عشق می دادم، که توی یکی از  اون روزها به ناچار عازم مناطق جنگی جنوب شدم و برای مدتی اگر چه چندان بلند نبود،  ولی مجنون وار دلم را توی تنگه جذابه  ،دهلاویه،  سوسنگرد، فکه، تپه های شنی الله اکبر، دشت عباس ،هویزه و طلایه جا گذاشتم و هنوز که هنوزه لیلی وار دارم دنبالش می گردم و گاهی مواقع که دلم میگیره میرم گلستان شهدا با دوستم محمد حسین حرف می زنم میگم داداشم گلم چرا تنها..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما داستان الان من، هنوز نمی دونم آیا شبیه همون معلم اسطوره ایم آقای نعمان شده یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گاهی مواقع توی کلاس های درس دانشگاه که صحبت می کنم از خودم می پرسم آیا؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من شاگرد خوب آقای نعمان هستم ؟و به قولی که بهش دادم عمل کردم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این پست تقدیم به تموم معلمای عالم که درس عشق و آزادگی به بچه ها میدند و به اونها یاد میدند که شرافت مندانه زندگی کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این پست تقدیم به تموم معلمای عالم که به مثابه شمع می سوزند تا رسم آزادگی پروانه را به شاگرداشون یا د بدند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این پست تقدیم به تموم معلمای عالم که که در عین فقر با استغنای روحشون درس بلندای طبع به شاگرداشون یاد می دند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این پست تقدیم به تموم معلمای عالم که از منظر نگه شاگرداشون با اونا حرف می زنه نه از نگاه یک معلم که داره از بالا به اونا نگاه می کنه....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این پست تقدیم به تموم معلمای عالم که دیوانه وار در پی لیلی خودشون هستند و می گند انا المجنون المهدی....و درس انتظار به شاگرداشون یاد می دند....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این پست تقدیم به تموم معلمای عالم که .....................................................خودتون بگید؟دیگه چیزی ندارم که بگم......&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگه دوست دارید دسته گلی بفرستیم برای اون معلمایی که به ما درس عشق دادند و الان نیستند و سر بر تیره تراب نهاده اند ، همه با هم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;الفاتحه مع الصلوات&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;از پاسخ من معلــــــــمان آشفتند&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;                                  از حنجرشان هر چه در آمد گفـتند&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اما به خدا هنــــوز من معتـــــقدم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;                                از جاذبه تو ســـــیب ها می افتنــد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;یا علی&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;A href=&quot;http://www.foto.ir/Photos/Gallery/2614.jpg&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=1 src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:jzoNjHWP0fcnzM:http://www.foto.ir/Photos/Gallery/2614.jpg&quot; align=baseline vspace=1 border=1&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Apr 2008 05:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ketabat&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>ketabat</dc:creator>
<guid>http://ketabat.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای چه و چه چیز باید نوشت؟</title>
<link>http://ketabat.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.adproductstogo.com/images/Pen%20-%20Bic%20Clic%20Stic%20jp%205-03.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;ما می نویسم:&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;چون.............&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;لطف کنید ادامه دهید&lt;/FONT&gt;...&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=1 src=&quot;http://www.global-b2b-network.com/direct/dbimage/50036510/Multi_Function_Pen.jpg&quot; align=baseline vspace=1 border=1&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 09:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ketabat&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>ketabat</dc:creator>
<guid>http://ketabat.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ان الله جمیل و یحب الجمال</title>
<link>http://ketabat.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;  سلام به تمومی کسانی که دلشون به عشق اون می تپد و به فکرشون جز حضور اون خطور نمی کنه، باور کنید تا الانی که خدمت شما هستم برای هیچ کدوم از پست هام با فکر قبلی چیزی ننوشتم و هر چیزی که نوشتم بدون انتخاب قبلی بوده، نمی دونم آیا واقعاً کار درستی کرده ام یا نه ؟ ولی واقعیتش اینه که :&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;یک سر موی بدست من ، یک سر با دوست&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ســـالهاست بر سر این رشته کشاکش دارم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی دونم آیا منظور منو می فهمید یا نه :تا حالا نه برای خوش اومدن کسی مطلب نوشتم نه برای بد اومدن کسی ... و نه دوست دارم کسی برای خوش اومدن من چیزی بنویسه ، یه روزی توی وب گذار رفتم عضو شدم تا ببینم روزی چند نفر به من سر می زنه و یا اگر سر می زنه از کجا هستش ولی مدتیه که دیگه اینم ، برام مهم نیست کی و از کجا سر می زنه چراکه اگه کسی میاد سر میزنه ، منزل خودش و اگه لطف می کنه حق میزبانی را بجا میاره...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بقول حضرت صائب علیه الرحمه:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خــــــــوان ما آید به پای میهمــــــــــــان از راه غیب &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;میــزبان ماست هر کس می شود میــــــهمان ما&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یا بقول حضرت حافظ علیه الرحمه:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;رواق منظر چشـــــــــــــــــــم من آشیانه ی تست&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;کرم نما و فرود آ ،که خــــــــــــــانه ، خانه ی تست&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی امروز اومدم براتون از کسی بنویسم که هر چی ازش حرف بزنم کمه و هر چی ازش تعریف کنم  زبان کلمات قاصر از بیان بزرگیشه، همونی که به تعبیر بزرگان اگه تمومه آبهای دریا مرکب بشه و دشت ها دفتر ،خاطر زلال اندیشه ها از وصفش عاجز و کاتبان از نوشتن اوصافش نا توان....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می دونم که همه تون می گید خب، تو که خودت اینا را می دونی پس چی داری می گی ؟ ولی دوستان خوبم می دونید موقعه ای که یوسف آوردند توی بازار برده فروش ها، اونا بفروشند ،دیدن یه پیر زنی هم اومده اونجا ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بهش گفتند : تو برای چی اومدی؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جواب داد: منم اومدم تا بگم که عاشق یوسفم و اسمم و توی لیست خریدارای یوسف بنویسند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آره عزیزان:  اگه من دارم می نویسم ، فقط از همین منظر ببینید که این حقیر ناچیز تر از اونی هستم که بخوام از عظمتش حرف بزنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گاهی مواقع که برای دوستان حرف می زنم به ویژه توی تولد بهار و این ایام ناخود آگاه یاد جمله ای از استاد علامه محمد تقی جعفری علیه الرحمه میفتم که می گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر موقعه ای که از هرچی و هر کسی ناراحت شدید و قهر کردید برید توی دامان طبیعت که اون مهربان مادری است برای فرزندانش ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مدت های مدیدی طول کشید که به حقیقت این گفتار رسیدم و هر موقعی که به آغوش طبیعت میرم یاد استاد میفتم و عاشقانه مادرم را بغل می گیرم.(روحش شاد )&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=نیایش hspace=1 src=&quot;http://ketabat.persiangig.com/image/%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%B1%D9%82%D9%87/a1.jpg&quot; align=baseline vspace=1 border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://ketabat.persiangig.com/image/%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%B1%D9%82%D9%87/ketabat.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;در ابعاد واقعی ببیند&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عزیزان من ، دوستان مهربان و صمیمی :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا این قدر از این مهربان مادر دور شدیم که دیگه حتی ذهنمون به تماشای کوی دوست نمی ره؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا در حصار سنگی خانه ها مانده ایم و دل را به ماهواره های کذایی بسته ایم تا ماه پاره های خانگی دل از ما بربایند؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا چین و چروک های گره خورده ابروی دلبری را در حیاط های کوچکمان زندانی کرده ایم و به دنبال مقصر می گردیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا بهانه ی آشتی کردن را در دیگران جستجو می کنیم و حاضر به گذشت کردن نیستم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا فرزندان اساطیری ایران باستان را در قاب چهار گوش تحصیلی زندانی کرده ایم و کنکور را بهانه ی این قهر بودن می دانیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا رنگ مبلمان خاکی منازلمان را بهانه ماندن در رنج خودخواهی نمی دانیم و خاکی شدن را تجربه نمی کنیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا با هستی آشتی نمی کنیم و دل از هستی ها نمی کنیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا با خلوت تنهایی خود در خلوت آفرینش نیایش نمی کنیم و زنگار از دل نمی زداییم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرااااااااااااااااااااااا؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه عزیزان من ، تموم این جملات را، برای این نوشتم که:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt; بیاییم با طبیعت آشتی کنیم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;(ان شاء الله)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;                                                                                                    &quot;ارادتمند شما&quot;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Apr 2008 08:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ketabat&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>ketabat</dc:creator>
<guid>http://ketabat.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این قافله ع م ر عجب می گذرد...</title>
<link>http://ketabat.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام به همه دوستای قشنگ و مهربونم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امیدوارم که از اوقاتتون خوب استفاده کرده باشید و گذران عمر نکرده باشید:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز موقعی ای که داشتم به محل کارم میومدم خیلی با خودم فکر کردم ، کارم را چگونه شروع کنم تا شرمنده ۳۵۱ روز باقی مانده سال نشم، با خودم گفتم حالا که سیزدهم نوروز هم به خوبی و خوشی تموم شد بیام عهد ببندم از همین روز چهاردهم ،این ۱۳ تا نحسی را از خودم دور کنم تا ببینم خدا چی می خواد:&lt;/P&gt;
&lt;OL&gt;
&lt;LI&gt;شرک و گناه 
&lt;LI&gt;دروغ 
&lt;LI&gt;حسادت و تنگ نظری 
&lt;LI&gt;کینه و نفاق 
&lt;LI&gt;خودخواهی 
&lt;LI&gt;دورویی 
&lt;LI&gt;بد اخلاقی 
&lt;LI&gt;تهمت 
&lt;LI&gt;ریا 
&lt;LI&gt;غیبت 
&lt;LI&gt;بدگویی 
&lt;LI&gt;بدبینی 
&lt;LI&gt;نا امیدی و سست ایمانی &lt;/LI&gt;&lt;/OL&gt;
&lt;P&gt;البته این ۱۳ مورد برای من مهم بود شاید برای شما چیزهای دیگه ای هم مهم باشه ، پس بیایید با هم عهد ببندیم از همین الان این نحسی ها را از خودمون دور کنیم ، تا رستگار باشیم.(آمین یا رب العالمین)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;حی علی الفلاح&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:l4TIR3v4g_OmyM:http://pie.midco.net/dougback/miscphotos/clay-colored%2520sparrow.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;یا حق&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Apr 2008 05:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ketabat&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>ketabat</dc:creator>
<guid>http://ketabat.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال 1387 خورشیدی مبارک باد</title>
<link>http://ketabat.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بیایید امسال مون با تفال به دیوان خواجه شیراز حضرت حافظ علیه الرحمه شروع کنیم:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;سال نو مبارک&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=1 src=&quot;http://i13.tinypic.com/2pyz0it.jpg&quot; align=baseline vspace=1 border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;شرایط گرفتن فال:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;۱.اول نیت کنید و دلتون را صاف&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;۲.خوندن یک حمد و سه قل هو الله برای حضرت حافظ&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;۳.&lt;STRONG&gt;فرستادن سه صلوات و قسم به حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی(ص) -حضرت علی(ع)وشاخ نبات حافظ و ......&lt;/STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;برای گرفتن فال &lt;A href=&quot;http://fallhafez.zanrooz.com/fall.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=4&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0066 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt;را کلیک کنید.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=2 src=&quot;http://ketabat.persiangig.com/image/%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%B1%D9%82%D9%87/E3D81_0029.jpg&quot; align=baseline vspace=2 border=2&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;عاقبت به خیر شویم (ان شاء الله)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0066 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0066 size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Mar 2008 21:16:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ketabat&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>ketabat</dc:creator>
<guid>http://ketabat.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
