چراغ خاموش یا نجوای شبانه
به نام خدایی که یادش تسلی بخش جانهای خاکی است
امشب فرصتی دست داد تا بعد از کلنجارهای روزمره در بامداد دوشنبه شروع به نوشتن کنم ،نمی دانم چگونه و از کجا برایتان بخشی از سفره ی دل را بگشایم ، تا قدری التیام خاطر یابم. نمی دانم آیا حق دارم در جمع دوستان وبلاگ نویس این صحبت را بکنم یا نه ؟ که دیگر وبلاگ نویسی هم برایم جاذبه ای ندارد؟نمی دانم شاید روز مره گی باعث چنین احساسی شده است اما نه...این گونه نیست!مدتی است که این رکود را در وبلاگ دوستان می بینم. نمی دانم این وبلاگ نویسی در آن چه رازی نهفته است که روح و روان نویسندگانش را با خود در گیر می کند و بعد از مدتی چنان سوهان روح نویسندگانش می شود که راهی را برای افراد باقی نمی گذارد ،مگر آنکه گوشه ی خلوتی را برگزینند و به تنهایی خو کنند...مدتی است سر درگمی دوستان وبلاگ نویسی که با من ارتباط دارند را می بینم و هر کدام چهره ی غمین به خود گرفته و تنهایی را عاشقانه به جان خریده اند...البته عاشقانه ای که گفتم نه از نوع طرب بلکه از نوع مضطر آن...مدتی است که می بینم همه می نویسند بدون انگیزه یا می نویسند تا به همه بگویند هنوز هم نفسی می آید مثل من ! البته نه من ، مثل من نوعی (ما ،شما ،ایشان)که آوازه شان گوش فلک را در نوردیده و چشم آسمان را کور کرده است ...نمی دانم چرا آدمها متفاوت شده اند ؟نمی دانم شاید، باید متفاوت باشند تا بتوانیم به آنها بگوییم انسان؟!ظاهرا وبلاگ نویسی هم دارای دوره ی کمون و نهفتگی است که در هر دوره ای وجود کسی را در بر می گیرد .راستی به نظر شما وبلاگ نویسی هم نوعی اعتیاد نیست ؟ راستش را بخواهید مدتی پیش برای من شده بود،باور کنید که راست می گویم حقیقتش آنست که اگر روزانه 40تا50 مخاطب داشتم فقط 10 تای آن مربوط به عموم بود و مابقیش مربوط به خودم!می گویید چگونه؟برایتان می گویم هر روز به تعداد انگشتان دست و پا برای تایید پیامهای فرضی به وبلاگ مراجعه می کردم تا خدای ناکرده پیام کسی از قلم نیفتد ونگاه دوستان از خواندنش بی نصیب شود...البته بین خودمان بماند پیامهای عمومی که جای خود ،اما حلاوت پیامهای خصوصی را نباید ،کتمان کرد .بگذریم مدتی که گرم نوشتن وبلاگ و خواندن وبلاگ دوستان بودم کافی بود در مراجعاتی که برای دعوت از دوستان، برای دیدن وبلاگم داشتم ،آمار وب گذار عدد کمی را نشان دهد یا استقبالی توسط کامنتهای دوستان نمی شد، آن موقع بود که در اقدامی جوانمردانه گذاشتن پیغام در وبلاگ را مسدود می کردم(نظر خواهی غیر فعال است) و برای مدتی از همه جا رانده و از خود خویش مانده می ماندم اما این تجربه نیز گذشت ...راستی یادم رفت برایتان بگویم داستان به همین جا ختم نمی شد گاهی مواقع هم با خود قهر می کردم و برای مدت ژست انسانهای متمدن را به خود می گرفتم و برای چند ماهی از دوستان خداحافظی می کردم اما دیری نمی گذشت که این دل شیدا دیوانه وار در پی مجنون خویش می دوید و گاهی در هذیان گویی پست زیبا نوشته می شد البته به زعم خود و دعوت از دوستان دوباره آغاز....راستی هذیان،سرباز صفر و خیلی از دوستان که به وبلاگ شما هم سر می زنم برایتان چنین اتفاقی نیفتاده ؟راستش از شما شروع کردم تا به کسی بر نخورد چون می دانم شما از نزدیک با روحیات من آشنایید و می دانید صحبت هایم آنچه هست ،همانی است که در قلبم نهفته است و ر یا در آن خانه ندارد البته قضاوت آن با شماست؟راستی یادم رفت چیزی دیگری را برایتان بگویم و آن این که در این دنیای مجازی حسادت، فراوان وجود دارد و گاهی اگر دلنوشته ی کسی را زیبا تر از خود ببینیم حداقل با بیان متفاوت دیگر تحمل برای گذاشتن پیغام که نداریم،هیچ!!بلکه اسم آن وبلاگ نویس مورد نظر را از صفحه ی دوستان برای همیشه ی باقی حذف می کنیم البته بعضی مواقع مثل من همه را به یک چشم می بینند و هیچ نام و نشانی از کسی باقی نمی گذارند(لبخند)تا برای همیشه در قلبشان از کسی یاد نکنند ،راستی یادم رفت بگویم عده ای هم مخفیانه به وبلاگ ها سر می زنند و برای آنکه مبادا نویسنده وبلاگ احساس بودن کند بدون هیچ رده پایی لبخند ملیح بر لبانشان نقش می بندد...راستی این حسادت است یا چیزی دیگر ؟نمی دانم! اما از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است. دوستان عزیز بیایید برای چشم و هم چشمی در دنیای مجازی پا نگذاریم و یا حداقل اگر گذاشتیم شهامت گفتن حقیقت را داشته باشیم تا دچار خسران نشویم...
حرف دل:
1-ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
2- بیایید دوست داشتن را بدور از هر کینه ای بیاموزیم.
3-بیایید غم آینده را نخوریم و حال را به امید آینده زیبا و قشنگ سپری کنیم.
4-بیایید برای فرج فرزند زهرا از سر ارادات به حضرت دوست عاشقانه دعا کنیم.
5- بیایید لباس فخر و جاه را با تواضع عوض کنیم.
6-بیایید تقلید کورکورانه از پدرانمان را کنار بگذاریم و تعصب دینی را از وجودمان پاک کنیم تا بیش از این افسرده نشویم.
7-اگر دوست داشتید شماره ی 8 این نوشته را شما بنویسید...
۸- ....
1:40 دقیقه بامداد
عاقبت این درد مرا می کشد