عالَـم محضر خداست ،در محضر خدا معصیت نکنید

همه هیچند هر چه  هست تویی

از آخرین نوشته ام چهل و چند روزی می گذرد ،با خود گفتم شاید چهل نشینی کرشمه ی قلم با بارش ابر بهار و ترنم بهار طبیعت، اندیشه ام را جاری کند ،اما هرچه می اندیشم ،می بینم هنوز تبلور نوشتن را احساس نمی کنم ،نمی دانم شاید ، ننوشتن هم نتواند گره از این مشکل بگشاید؟اما واقیعت این است که طاقتم طاق شده است و دیگر تحمل ننوشتن ندارم.امشب بعد از سپری کردن یک روز پر کار ،فرصتی دست داد تا در کنار خانواده محترم قلمی بدست بگیرم و سطوری را رقم زنم.

دوست عزیز،خواهر و برادر ارجمندم،از اینکه بهاریه ی نسرودم تا لحظات زیبایی را ، میهمان چشمان مهربانتان کنم،شرمنده ام ،اما حقیقت مطلب این است ، در اولین جلسه بعد از عید نوروز ،کلماتی را  نوشتم ، بدون آنکه از قبل برای نوشتنش آمادگی لازم را داشته باشم،احساس می کنم این نوشته رنگ و بوی دیگری دارد که از جانب دوست هدیه ای بود برای این کمترین که در کلاس درس بر من تجلی یافت و همین مسئله موجب نوشتن این پست گردید،شاید باور نکنید از موقع نوشتن این جمله ،رعشه بر اندامم افتاده و رنگ  از رخساره رخت بر بسته!

عالَـم محضر خداست ،در محضر خدا معصیت نکنید

این جمله را بارها و بارها شنیده بودم اما تا آن زمان معنیش را با تمام وجود حس نکرده بودم...فرقی نمی کند که لام  "عالم"  را با کسره بخوانید یا فتحه؟چراکه در هر دوی آن معانی زیادی نهفته است و ... .اما من آن را با فتح لام خواندم و تحول درونیم  را برای مدتی در خلسه به نظاره نشستم...

خواهر و برادر ارجمندم بیایید با خودمان عهد کنیم در محضر خالق هستی ،کسی که آگاه بر احوال بندگانش در تمام لحظات است بیش از این معصیت نکنیم و همیشه و در همه جا او را با تمامی وجود حس کنیم،عزیز گرانقدر، آیا تا کنون فکر کرده اید چرا در محضر والدین مان گناه نمی کنیم؟چون آنان را ناظر بر احوال خود می بینیم و وجود مادی آنان را با چشم لمس می کنیم.پس چرا غافلیم از آنکه تمام هستی ما در گرو اوست، بیایید با هم در شروع بهار طبیعت عهد ببندیم و با حس وجودش را برای همیشه در وجودمان ، دیگر گناه نکنیم و برای هم صادقانه و با خلوص نیت برای رسیدن به درک خالق هستی دعا کنیم...

حرف دل:  

او که می بیند و آگاه بر احوال بندگانش ،پس معصیت چرا؟

او که مهربان  است و بخشنده،پس قصور برای بازگشت چرا؟

او که................................................بقیه جمله را شما بنویسید

یا حق –  سالی سرشار از معنویت همراه با شادکامی برایتان آرزومندم

ان الله جمیل و یحب الجمال

سلام به تمومی کسانی که دلشون به عشق اون می تپد و به فکرشون جز حضور اون خطور نمی کنه، باور کنید تا الانی که خدمت شما هستم برای هیچ کدوم از پست هام با فکر قبلی چیزی ننوشتم و هر چیزی که نوشتم بدون انتخاب قبلی بوده، نمی دونم آیا واقعاً کار درستی کرده ام یا نه ؟ ولی واقعیتش اینه که :

یک سر موی بدست من ، یک سر با دوست

ســـالهاست بر سر این رشته کشاکش دارم

نمی دونم آیا منظور منو می فهمید یا نه :تا حالا نه برای خوش اومدن کسی مطلب نوشتم نه برای بد اومدن کسی ... و نه دوست دارم کسی برای خوش اومدن من چیزی بنویسه ، یه روزی توی وب گذار رفتم عضو شدم تا ببینم روزی چند نفر به من سر می زنه و یا اگر سر می زنه از کجا هستش ولی مدتیه که دیگه اینم ، برام مهم نیست کی و از کجا سر می زنه چراکه اگه کسی میاد سر میزنه ، منزل خودش و اگه لطف می کنه حق میزبانی را بجا میاره...

بقول حضرت صائب علیه الرحمه:

خــــــــوان ما آید به پای میهمــــــــــــان از راه غیب

میــزبان ماست هر کس می شود میــــــهمان ما

یا بقول حضرت حافظ علیه الرحمه:

رواق منظر چشـــــــــــــــــــم من آشیانه ی تست

کرم نما و فرود آ ،که خــــــــــــــانه ، خانه ی تست

 

ولی امروز اومدم براتون از کسی بنویسم که هر چی ازش حرف بزنم کمه و هر چی ازش تعریف کنم  زبان کلمات قاصر از بیان بزرگیشه، همونی که به تعبیر بزرگان اگه تمومه آبهای دریا مرکب بشه و دشت ها دفتر ،خاطر زلال اندیشه ها از وصفش عاجز و کاتبان از نوشتن اوصافش نا توان....

می دونم که همه تون می گید خب، تو که خودت اینا را می دونی پس چی داری می گی ؟ ولی دوستان خوبم می دونید موقعه ای که یوسف آوردند توی بازار برده فروش ها، اونا بفروشند ،دیدن یه پیر زنی هم اومده اونجا ...

بهش گفتند : تو برای چی اومدی؟

جواب داد: منم اومدم تا بگم که عاشق یوسفم و اسمم و توی لیست خریدارای یوسف بنویسند.

آره عزیزان:  اگه من دارم می نویسم ، فقط از همین منظر ببینید که این حقیر ناچیز تر از اونی هستم که بخوام از عظمتش حرف بزنم.

گاهی مواقع که برای دوستان حرف می زنم به ویژه توی تولد بهار و این ایام ناخود آگاه یاد جمله ای از استاد علامه محمد تقی جعفری علیه الرحمه میفتم که می گفت:

هر موقعه ای که از هرچی و هر کسی ناراحت شدید و قهر کردید برید توی دامان طبیعت که اون مهربان مادری است برای فرزندانش ....

مدت های مدیدی طول کشید که به حقیقت این گفتار رسیدم و هر موقعی که به آغوش طبیعت میرم یاد استاد میفتم و عاشقانه مادرم را بغل می گیرم.(روحش شاد )

در ابعاد واقعی ببیند

عزیزان من ، دوستان مهربان و صمیمی :

چرا این قدر از این مهربان مادر دور شدیم که دیگه حتی ذهنمون به تماشای کوی دوست نمی ره؟

چرا در حصار سنگی خانه ها مانده ایم و دل را به ماهواره های کذایی بسته ایم تا ماه پاره های خانگی دل از ما بربایند؟

چرا چین و چروک های گره خورده ابروی دلبری را در حیاط های کوچکمان زندانی کرده ایم و به دنبال مقصر می گردیم؟

چرا بهانه ی آشتی کردن را در دیگران جستجو می کنیم و حاضر به گذشت کردن نیستم؟

چرا فرزندان اساطیری ایران باستان را در قاب چهار گوش تحصیلی زندانی کرده ایم و کنکور را بهانه ی این قهر بودن می دانیم؟

چرا رنگ مبلمان خاکی منازلمان را بهانه ماندن در رنج خودخواهی نمی دانیم و خاکی شدن را تجربه نمی کنیم؟

چرا با هستی آشتی نمی کنیم و دل از هستی ها نمی کنیم؟

چرا با خلوت تنهایی خود در خلوت آفرینش نیایش نمی کنیم و زنگار از دل نمی زداییم؟

چرااااااااااااااااااااااا؟

خلاصه عزیزان من ، تموم این جملات را، برای این نوشتم که:

 بیاییم با طبیعت آشتی کنیم

(ان شاء الله)

                                                                                                    "ارادتمند شما"