خدایا چقدر سخت است ،چقدر سخت است ، به معیار انسان کامل تو بودن .آنقدر سخت است که دیگر توان انسان بودن را ندارم دیگر نه می توانم بگویم ،نه می توان بنویسم و نه دیگر می توانم بخوانم.آنقدر سخت است که گفتگوی ساده را به انزوا می کشاند و به ناچار باید نگاه کرد، ّنگاه کرد و سوخت اما به زبان چیزی نرانی تا مباد کسی از تو رنجیده شود یا آنکه به اتهام خود پسندی چوپ تکفیر بر تو ننشانند.خدایا انگار اینجا هم مجالی برای نفس کشیدن نیست ،انگار اینجا هم زیر ذره بینی و با ایماء و اشاره سیلی بر رخسارت می نوازند تا یادت باشد برای دوست داشتن چیزی ننویسی .انگار دوست داشتن ها به تنهایی واحد می شود ، هرکس برای خود ارزش خدایی قائل است و غیر از او دوست داشتن را شرک می داند و می گوید....خدایا چقدر سخت است،انسان کامل بودن انگار در این زمانه برای کامل بودنت باید از چشم کور، از گوش کر و از زبان لال باشی تا گناهی بر تو عارض نشود و متهم به دیوانگی نگردی .خدایا از امروز تصمیم گرفتم به خاطر تو ، که نه، بلکه برای خودم هم که شده است دیگر نه بنویسم و نه بگویم فقط می خواهم بشنوم ،بشنوم ،بشنوم تا دیگر هیچ نشنوم .خدایا عجب امتحان سختی را گرفتی ؟انسانیت!انسانیت!خدایا کنکور آفرینشت بدین سختی بود و طراح معمای هستی چنین سوال طرح می نمود و ما خبر نداشتیم و کوس ما ارضنا السموات و الارض سر دادی!که بگویی انسان بودن ،انسان ماندن و انسان زیستن سخت است ...خدایا محیط مجازی را هم امتحان کردم اما اینجا هم به جایی نرسیدم ،ای غایب از این محضر از مات سلام الله،انگار بایدباز هم  بگردم ،باز هم باید بگردم ولی از آن می هراسم که دوباره بشنوم : گشتم نبود ،نگرد نیست...خدایا کنکور آفرینش را نهادی بر من تا بگویی که نادانم ، من که خود اقرار بر نفهمی می کنم پس چرا رسوای عامم می کنی مگر من چه گناهی را مرتکب شدم که آسایش را از من ربودی چه در بیرون و چه در درون ...اگر از دلنوشته هایم برای کسی سخن برانم می گویند تو دیوانه ی و اگر در دل بنهم غمهای  شانه را چگونه بدوش کشم ...دیگر دوست ندارم کسی غمهایم را بخرد ،دیگر دوست ندارم غم کسی را به شانه کشم اصلاْ دیگر دوست ندارم غم ببینم...خدایا دیگر اینجا مجال ماندن برایم نیست ،دیگر هوای تو دیدنم آرزو نیست ،دیگر....نیست نیست.آخر برای چه حلال تو به یک نوبه حرام می شود و حرام تو در جامعه بیداد می کند .خدایا تا دیروز فکر می کردم شهوت مادی عصیان می کند ،دیشب دیدم  شهوت معنوی هم ، ویران می کند،بر کسی عیان نمی کنم، چون خود بر همه امور ناظری و آگاه ....خدایا دیگر نه توان شنیدن دارم و نه توان نوشتن ،خدایا دیگر نه توان پرسیدن دارم ،نه توان حل معما چرا که به شدت مرا از این کار حذر کرده اند .خدایا نوشتنم بوی کفر نمی دهد چون دوست دارم تو بشنوی پس بدان کافر نشدم...امروز آمدم برای دلتنگیم با تو بگویم و دوست ندارم کسی از این نوشتنم آگاه شود چون دیگر اینجا هم مرا ارضاء نمی کند و از آن می ترسم که در دو راهی تردید به تشکیک افتم و خود را به یک باره ببازم .الهی عاملنا بفضلک و لاتعاملنا بعدلک خداحافظ شاید برای همیشه...