خاطرات کودکی یا غم نامه ی بزرگی 2
به نام خالق مهربان
خیلی دلم برای ساده نوشتن تنگ شده است ، آن هم به شیوه کودکانه ،خدایا چقدر زود از کودکی به بزرگی رسیدم بدون آنکه بفهمم نوجوانی و جوانی را چگونه سپری کرده ام، احساس می کنم خیلی زودتر از موقع مقرر بزرگ شده ام و در جمع بزرگان آمدم .دلم برای قصه های مادر بزرگم خیلی تنگ شده است و با خود می گویم چرا کسی برایم ننوشت و یا نگفت که کودکانه زیستن را قدر بدانم و آن را فراموش نکنم؟راستی محمد حسین یادت هست ، گنجشک قشنگی داشتی با پرهای رنگی ،که هرازگاهی چه چه می زد و مرا مدتی در خلسه حرکات آهسته بالهایش مبهوت می کرد ،راستی چه اتفاقی افتاد موقعی که 5 ساله شدم ،گنجشک تو تغییر نام داد و اسم او شد بلبل و برای مدتی سرگشته مانده بودم که به آن بگویم گنجشک یا بلبل؟هنوز خاطرم هست چه چه بلبل قشنگی که در هال خانه تان گذاشته بودید و پدرت برایش آب و دانه می گذاشت و هر روز صبح در مقابل آن می ایستاد و برای آن پدرانه صحبت می کرد. راستی آن روزی که 7 ساله شده بودم ،یادت هست؟ که مادرت گفت، محمد حسین،قناری ها را به حیاط ببر تا هوایی تازه کنند راستی بلاخره نفهمیدم پرنده کوچک خوشبختی تو گنجشک بود،بلبل بود یا قناری؟انگار هر سال نام آن عوض میشد و من همیشه از قافله عقب بودم اما خداییش هنوز که هنوز است فرقی نمی کند که نامش چه بود ولی با خاطراتش زندگی میکنم و هنوز هر گنجشکی را که می بینم یاد بلبل،قناری و ...می افتم.راستی محمد حسین عزیزم یادت هست موقعی که می خواستی به جبهه اعزام شوی در جلسه توجیهی "مسجد حجت "محله من را با خود بردی. یادم هست که خودکار آبی رنگت را برداشتی و اقلام توشه سفر را یاداشت می کردی و وقتی جلسه تمام شد، من زودتر از تو به خانه آمدم تا زودتر از تو زاد و توش سفر را بردارم ، هنوز یادم هست که چند دانه تخم مرغ نپخته و یه پتو برداشتم و به سرعت از خانه آمدم بیرون تا با تو به جبهه بیایم، که در محل خروج با مادرم برخورد کردم و او ماجرا را پرسید و با خنده گفت، کجا با این عجله و وقتی موضوع را برایش گفتم خنده اش دو چندان شد و به بهانه نپخته شدن تخم مرغها مرا به خانه کشاند. یادت هست ، چه ماجرایی که نداشتم با بزرگان محله برای این کار ونقل محافل و سوژه خنده بزرگی آنان شده بودم.اما خدائیش تو خلاف قولت عمل کردی و رفتی و من ماندم و اشک های کودکانه ام.درست همین ایام بود نزدیک تحویل سال ،کاروان کمک های مردمی به سمت جبهه ها در حرکت بودند و چون من از دیدنت محروم بودم بزرگترین پرتقال خانه را برداشتم ،که درست اندازه اش از یک گردو بیشتر نبود چون آن زمان تامسون مامسون وجود نداشت همه ایرانی بودند و ساکن جنوب یا شمال ...اما با این حال با کمک خواهرم روی آن نوشتم این پرتقال برسد به دست محمد حسین عزیز و آن را روی کامیون حامل کمک های مردمی انداختم البته آن هم به کمک مسعود پسر همسایه مان....اما هنوز که هنوز است خبری از رسیدن پرتقال به دستت ندارم و نمی دانم آیا از آن تناول کردی یا نه ؟اما حسی در درونم می گوید که از آن خورده ای چون طمع و بوی خوشمزه آن را احساس می کنم و در هر پرتقالی که می بینم چهره گشاده ی ترا می بینم و اکنون که این واژه ها را برایت می نویسم بوی طعم خوش پرتقال جنوبی را استشمام می کنم.محمد حسین عزیزم در آخرین نامه ات نوشتی که برای ایام نوروز بر می گردی و دیدارها هر چه زودتر تازه می گردد، اما نمی دانم چرا هنوز آن نوروز نیامده آخر نوروز مردان آسمانی با زمینی چه تفاوتی دارد که هنوز 28 سال از آن می گذرد و نیامدی برای تازه نمودن دیدارها...خداوکیلی حالا که دیگر با هم خودمانی شده ایم و حرفهای هم را بهتر درک می کنیم به من بگو چرا همون موقعی که صحبت از گنجشک خانه تان می کردم به من نگفتی که آن قناری است تا بیش از این شرمنده دوران خوش با تو بودن نشوم...؟چرا می خندی؟دوباره کودکانه حرف زدم باشد...اشکالی ندارد داداش حسین هر چقدر می خواهی بخند! چرا که خنده هایت به خنده های کودکی من ، که با تو بودم نمی رسد....از مادرت دوباره سراغت را گرفتم یعنی همان زمانها، درست بعد از نوروز فکر کنم اردیبهشت ماه بود، او گفت در آخرین نامه ات نوشته ای که دوست نداری جسم زمینیت را از آسمان به عاریه برای مردمانت بر گردانند و درست پس از چهل نماز شب پیاپی در آخرین شب عاشقی چنان پر زدی که هنوز هیچ کس از حضورت آگاه نیست...محمد حسین عزیزم این جمله آخری که می خواهم برایت بنویسم سخت در گلویم گیر کرده است و فقط با گفتنش برای تو ،می توانم این بغض به گلو نشسته را آرام سازم. امروز بعد از اینکه ،دخترم را به مهد کودک رساندم در موقع برگشت ،فروشگاه گز کرمانی نگاهم را به خود جلب کرد ....الله اکبر عجب صف طول و درازی بود، تمام آدمها رنگی بودن آن هم در یک صبح سرد بارانی ،اشک در چشمان جمع شد چه نوروز های که تو و دوستانت از خوردن گز کرمانی محروم ماندی! و مزه این تلخ شیرین را تجربه نکردید؟ هنوز چشمم از صف گز تمام نشده بود که درست در این طرف خیابان صف طولانی شیر چون پتک در سرم ضربه زد و با خود گفتم هنوز پس ازسی سال گذشت از انقلاب، این مردمان مشکل شیر دارند و حضورمادری با طفل خردسالش چنان آه از نهادم ربود که گفتم دیگرهر جوری شده است ،شکایت بعضی ها را به بعضی ها می کنم...محمد حسین عزیزم ای کاش این عید گزایی هم نمی آمد تا اینقدر بعضی ها را به مشقت نیندازد و به جای خانه تکانی ظاهر به باطن اندیشه ها می پرداختند...راستش را بگویم، من در ماه اسفند بیشتر از اینکه به یاد خانه تکانی باشم بیشتر به فکر محاسبه اندیشه هایم هستم و این کار سخت مرا افسرده می کند البته این حرف را در گوشی برایت تو می گویم چون خیلی ها در مورد من اینگونه فکر نمی کنند.محمد حسین عزیزم بیش این، سخن را به درازا نمی کشم همین قدربرایت می نویسم که :اگر ترا نداشتم با چه کسی درد و دل می کردم البته در داخل پرانتز می نویسم که همسرم هم از جنس شماست و آسمانی و از این بابت خدا را شاکرم .راستی به بچه های دانشگاه گفتم تا برای تو و دوستانت سبزه، سبز کنند البته نه مستقیماً برای شما و دوستانتان بلکه در قالب مسابقه اگرچه می دانم سبزه های بهشتی رنگ و بوی دیگری دارند اما با این حال خواستم تا زمینی ها هم در این امر مشارکت کنند و قول می دهم در موقع سال تحویل همگی با هم به ضیافت بالهای سبزتان بیاییم.ان شاء الله

برای خواندن محمد حسین شماره یک اینجا را کلیک کنید
حرف دل:
کجایید ای شـــهیدان خدایی بلا جــــویان دشت کــــــــربلایی
در آن بحرید کین عالم کف اوست زمان بیش داریدآشنــــــایی
میعاد ما هنگام تحویل سال نو در کنار مرقد شهدا
پیشا پیش سال نو مبارک
عاقبت این درد مرا می کشد