امروز ششم اردیبهشت ماه، یکی از دغدغه های ذهنی من نوشتن نامه ای به معلم مهربان فرزندم محمد عزیز است.همانی که به او آموختن را یاد داد و راه و رسم زندگی کردن را فراتر از آنچه که من و همسرم به آن اموختیم ، آموخت.از خاطرات دوران کودکی همه را مرور کردم، از تک تک معلمانم تصاویر ذهنیم را از قاب اندیشه عبور دادم و حرکات آهسته تمام آنها را با تصویری شفاف نگاه کردم .چقدر یاد آوری خاطرات کودکی شیرین است، آن هم از معلمان دوران دبستان اگرچه از راهنمایی و متوسطه و مقطع دانشگاه هم غافل نمی توان شد اما حقیقت این است که شاکله تربیتی تمام متعلمین در دوره ی کودکی آنان نقش می بندد و به تعبیری انسانیت مرهون همین دوران است.یاد دبستان شهید بهزاد باباپور یا همان قهرمان سابق بخیر چه دورانی که نداشتیم ...نمی دانم از خاطرات کدام یک از دوستان یا معلمانم براتان بنویسم که حق مطلب تربیت و دوست داشتن معلم را ادا کرده باشم.نمی دانم ! شاید از معلم کلاس چهارم و پنجم آقای سمیعی برایتان بنویسم یا خانم مینایی کلاس اول و یا خانم سودایی کلاس سوم.از کلاس دوم می پرسید ؟ راستش دیگر توان نوشتن از او را ندارم منظورم همان نعمان عزیز است چراکه یاد خاطراتش تمام هستیم را در خود ذوب می کند و دیگر از خود بیخود می شوم دوستانی که دوست دارند از او بیشتر بداند اینجا کلیک کنند.پس بگذارید این بار از کلاس چهارم و پنجم بنویسم ، همان آقای سمیعی همانی که به واسطه دوستیش با بچه ها با ما به کلاس پنجم آمد تا به همه ی ما بگوید که دوستی هایمان چقدر برایش ارزشمند است و او ما را رها نمی کند تا برای همیشه در ذهن هایمان باقی بماند... ای کاش تا پایان تحصیل با ما همراه بود.آن زمان او مجرد بود اما حقیقت آن است که آداب پدری را خوب بلد بود و همه جا در شاگرد پروری نمونه بود( بر عکس حالا که دیگر معلمين متاهل رنگ و بویي از آداب فرزنداری که ندارند هیچ ،آداب معلمی جای خود دارد!!! ... )یادش به خیر همیشه در زنگ ها ی ورزش لباس ورزش قرمز رنگ به تن داشت و با یک سوت آبی آویزان به گردن ،کلاه قرمز داوری را به همراه داشت ،او همیشه سوت قضاوت را خوب می نواخت تا به ما بیاموزد که معلمی هم قضاوت است قضاوتی که در آن همه برایش یکسان بودند و همه با لباس های رنگارنگ پیش رویش با یک لباس سفید دیده می شدند،فرقی نمی کرد که پدر محسن خلبان است و یا پدر مهدی بقال سر محله ، همه پیش روی او یکسان بودند ،روز معلم و زرق و برق کادوها برایش بی مفهوم بودند؟... راستی چه جمله ای زیبا گفت معلم شهید :که معلمی شغل نیست ، معلمی عشق است....یاد رجایی و آرمان های فکریش به خیر ،هنوز که هنوز است عده ای از معنی واقعی این جمله عاجزند اگرچه بعضی از افراد به تناسب زمان به آن رنگ و لعاب میدهند و خرج افرادی می کنند .بگذریم این حرفا به من نگذشته {لبخند}. راستی از اصل موضوع غافل شدم ، می خواستم برای معلم فرزندم چیزی بنویسم آنچه در پایین می خوانید نامه ای بود که پارسال برای معلم فرزندم نوشتم امسال را می گذارم تا روز معلم تمام شود و برایتان بنویسم:

هو الرحیم
بدون شک واژه مقدس قلم موقعه ای حرمت و شرافت پیدا می کند که در کنار واژه معلم سکنی پذیرد و امروز ۱۲ اردیبهشت ماه سالروز شهادت استاد مطهری که از آن به عنوان روز معلم یاد می شود ، می توان گفت که خون شهید چه زیبا به این روز رنگ و نشان میدهد و دل عاشقان قلم را بر خویش می لرزاند و طنین کلام گوهر بار مولای متقیان را در ذهن می نوازد که :
من علمنی حرفا فقد صیرنی عبدا
آری : هر آنکس که کلامی به من بیاموزد مرا بنده خود خواهد کرد
و این کلام گوهر بار را چنان آویزه کوش می کنم که احساس می کنم من برای همیشه مدیون روح بلند کسی هستم که به من زندگی کردن و چگونه زیستن را آموخت .
معلم ارجمندم:
با کدامین کلام می توان ترا پاس داشت و حق واژه را ادا نمود...
مگر نه این است که به من الفبای زندگی را آموختی و چه عاشقانه شیطنت های کودکانه مرا به نظاره نشستی و خشم خود را در خود فرو بردی تا من به بار ببنشینم و مبادا که :
(ترک بردارد چینی نازک تنهایی من ....)
معلم برزگوارم:
اگرچه الان ، که کلاس اول دبستان هستم توان آن ندارم با واژه هایم ترا بستانم اما از مادر و پدرم درخواست نمودم تا برایت بنگارنند که چقدر دوستت دارم و بگویم چه شب ها دل نوشته های زیر مشقم را که تو امضاء نمودی در خلوت کودکانه ام بوسیدم و از خجالت اینکه مبادا پدر و مادرم بفهمند ، خود را به خواب زدم ....
معلم عزیزم:
دستهای پر محبتت را تا پایان عمر می بوسم و محال است که ترا فراموش کنم ، چراکه می دانم تو ،نه برای ظواهر دنیا کار می کنی ، نه ، برای چیزی دیگر....
بلکه عشق به آموختن است که ترا روانه مکتب خانه ی اندیشه نموده است.
۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷
حرف دل:
قدر اســــتاد نکو دانستن
حیف استاد به من یاد نداد