سلام به تمومی کسانی که دلشون به عشق اون می تپد و به فکرشون جز حضور اون خطور نمی کنه، باور کنید تا الانی که خدمت شما هستم برای هیچ کدوم از پست هام با فکر قبلی چیزی ننوشتم و هر چیزی که نوشتم بدون انتخاب قبلی بوده، نمی دونم آیا واقعاً کار درستی کرده ام یا نه ؟ ولی واقعیتش اینه که :

یک سر موی بدست من ، یک سر با دوست

ســـالهاست بر سر این رشته کشاکش دارم

نمی دونم آیا منظور منو می فهمید یا نه :تا حالا نه برای خوش اومدن کسی مطلب نوشتم نه برای بد اومدن کسی ... و نه دوست دارم کسی برای خوش اومدن من چیزی بنویسه ، یه روزی توی وب گذار رفتم عضو شدم تا ببینم روزی چند نفر به من سر می زنه و یا اگر سر می زنه از کجا هستش ولی مدتیه که دیگه اینم ، برام مهم نیست کی و از کجا سر می زنه چراکه اگه کسی میاد سر میزنه ، منزل خودش و اگه لطف می کنه حق میزبانی را بجا میاره...

بقول حضرت صائب علیه الرحمه:

خــــــــوان ما آید به پای میهمــــــــــــان از راه غیب

میــزبان ماست هر کس می شود میــــــهمان ما

یا بقول حضرت حافظ علیه الرحمه:

رواق منظر چشـــــــــــــــــــم من آشیانه ی تست

کرم نما و فرود آ ،که خــــــــــــــانه ، خانه ی تست

 

ولی امروز اومدم براتون از کسی بنویسم که هر چی ازش حرف بزنم کمه و هر چی ازش تعریف کنم  زبان کلمات قاصر از بیان بزرگیشه، همونی که به تعبیر بزرگان اگه تمومه آبهای دریا مرکب بشه و دشت ها دفتر ،خاطر زلال اندیشه ها از وصفش عاجز و کاتبان از نوشتن اوصافش نا توان....

می دونم که همه تون می گید خب، تو که خودت اینا را می دونی پس چی داری می گی ؟ ولی دوستان خوبم می دونید موقعه ای که یوسف آوردند توی بازار برده فروش ها، اونا بفروشند ،دیدن یه پیر زنی هم اومده اونجا ...

بهش گفتند : تو برای چی اومدی؟

جواب داد: منم اومدم تا بگم که عاشق یوسفم و اسمم و توی لیست خریدارای یوسف بنویسند.

آره عزیزان:  اگه من دارم می نویسم ، فقط از همین منظر ببینید که این حقیر ناچیز تر از اونی هستم که بخوام از عظمتش حرف بزنم.

گاهی مواقع که برای دوستان حرف می زنم به ویژه توی تولد بهار و این ایام ناخود آگاه یاد جمله ای از استاد علامه محمد تقی جعفری علیه الرحمه میفتم که می گفت:

هر موقعه ای که از هرچی و هر کسی ناراحت شدید و قهر کردید برید توی دامان طبیعت که اون مهربان مادری است برای فرزندانش ....

مدت های مدیدی طول کشید که به حقیقت این گفتار رسیدم و هر موقعی که به آغوش طبیعت میرم یاد استاد میفتم و عاشقانه مادرم را بغل می گیرم.(روحش شاد )

در ابعاد واقعی ببیند

عزیزان من ، دوستان مهربان و صمیمی :

چرا این قدر از این مهربان مادر دور شدیم که دیگه حتی ذهنمون به تماشای کوی دوست نمی ره؟

چرا در حصار سنگی خانه ها مانده ایم و دل را به ماهواره های کذایی بسته ایم تا ماه پاره های خانگی دل از ما بربایند؟

چرا چین و چروک های گره خورده ابروی دلبری را در حیاط های کوچکمان زندانی کرده ایم و به دنبال مقصر می گردیم؟

چرا بهانه ی آشتی کردن را در دیگران جستجو می کنیم و حاضر به گذشت کردن نیستم؟

چرا فرزندان اساطیری ایران باستان را در قاب چهار گوش تحصیلی زندانی کرده ایم و کنکور را بهانه ی این قهر بودن می دانیم؟

چرا رنگ مبلمان خاکی منازلمان را بهانه ماندن در رنج خودخواهی نمی دانیم و خاکی شدن را تجربه نمی کنیم؟

چرا با هستی آشتی نمی کنیم و دل از هستی ها نمی کنیم؟

چرا با خلوت تنهایی خود در خلوت آفرینش نیایش نمی کنیم و زنگار از دل نمی زداییم؟

چرااااااااااااااااااااااا؟

خلاصه عزیزان من ، تموم این جملات را، برای این نوشتم که:

 بیاییم با طبیعت آشتی کنیم

(ان شاء الله)

                                                                                                    "ارادتمند شما"